عشق شاید, زود تورا عاشق و دلتنگ کند اما هرگز تورا سیر نمی کند

قرار است امشب دو ماهي بميرند که
ديگر سراغي ز دريا نگيرند قرار است
چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از
آرزوهاي پيرند و بوي جهنم که آيد از اين
شهر و مردان اينجا چه نا سر به زيرند تمام
فصولي که مي آيد امسال بدون شک از
ابتدا سردسيرند بعيد است امسال دستان
سردم بدون بهار شما جان بگيرند و يک
سال ديگر گذشت و نفسهام از اين لحظه
هاي پر از غصه سيرند شب سرد و بي
انتهاي زمستان قدمها مردد ولي ناگزيرند
دو خط موازي رسيدن ندارند دو خط موازي
فقط هم مسيرند.......



شب که شد چشمانِ من ديگر نديد
روی پلکم سنگِ غم آمد پديد
فکر فردايم امانم می گرفت
گريه هايم بی صدا شد نا پديد...........



جنس تنهایی من تنگی شیشه ای ست شیشه ای کز یک اشاره می شکست من که بی تابم ولی این بی قراریهای من از پس یک بغض سنگین می نشست




تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،
عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه
با آسمان بنالم و ببارم؟ ....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با
دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟

شبی با خیال تو همخونه شددل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و باران شنیدند صدامو ...............